برگی از یک کتاب
بخشی از کتاب « شما که غریبه نیستید » ، اثر هوشنگ مرادی کرمانی :
« ... اگر بمونم، تو بانک بمونم، میپوسم. وام میگیرم قالی میخرم، یخچال میخرم. وام میگیرم زن میگیرم، بعد بچهدار میشم. وام میگیرم موتور میخرم، ماشین میخرم. وام میگیرم خونه میخرم. شب و روز کارم میشه وام گرفتن و قسط دادن. هر روز زن و بچههام چیز تازهای میخوان. فکر و ذکرم میشه حقوق آخر برج. فرصت نمیکنم چیزی بخونم، چیزی بنویسم. بازنشسته میشم، نوههام میریزن دورم. میرم زیارت، حاجآقا میشم. رئیس شعبه میشم. پولم زیاد میشه تکهای باغ میخرم، یادم میره برای چی به دنیا آمدم. کمکم پیر میشم، مریض میشم میمیرم. روی کاغذی مینویسن « بزرگ خاندان از دنیا رفت، فاتحه! ». این راه من نیست. تازه اگر جوونمرگ نشدم، ناکام نشدم. نه عمو، من اهل این چیزا نیستم. وقتم تلف میشه ...»
صفحهی334 کتاب
اینجا یه جورایی دفتر خاطرات منه . تمام آرزوم اینه که بتونم آینده خوبی برای فرزندانم فراهم کنم . به امید آینده ای بهتر برای همه هموطنام.